وب دخترای بلا - پست × 17

پست × 17

شنبه 15 اردیبهشت 1397 00:10

نویسنده : Μλнλπλ
ارسال شده در: متفرقه ،
اسم انشاء : پنجره ی پاییز
برای خوندنش  برو ادامه
پنجره را باز کردم و به بیرون نگاه کردم،دیدم آتش های سوزان از آسمان می افتادند و زمین را به رنگ  های زرد و قرمز در می آوردند.در آن لحظه بی اختیار از پنجره به بیرون پریدم و روی این برگ ها غلتیدم.برگ هایی همچون آتش قرمز و مانند شعله های آتش سوزان. کمی راه رفتم،صدای دل انگیزی را شنیدم،آن صدای خش خش برگ های پاییزی بود.دلم میخواست برای همیشه اینجا بودم،ولی چه کنم که دیگران نگران میشوند.جلو تر رفتم.دیدم، دریاچه زیبایی روبروی من نشسته است و آرام مانند آینه عکس من و درختان را نشان میدهد.کمی بعد باران آرام شروع به باریدن کرد.انگار باران میخواست به من بگوید که باید به خانه برگردم.فکری کردم وبه خانه برگشتم و چتر را برداشتم و در این باران و آتش های سوزان بالا وپایین میپریدم.انگار تمام دنیا را به من داده اند



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 مرداد 1397 19:08